زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه 7 سال و 9 ماه و 2 روز سن دارد
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه 4 سال و 7 ماه و 3 روز سن دارد
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه 2 سال و 3 روز سن دارد

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

باباجون روزتون مبارک

ای پدر ای با دل من همنشین           ای صمیمی ای بر انگشتر نگین ای پدر ای همدم تنهاییم            آشنایی با غم تنهاییم     ای طنین نام تو بر گوش من          ای پناه گریه ی خاموش من همچو باران مهربان بر من ببار         ای که هستی مثل ابر نو بهار     در صداقت برتر از آیینه ای             در رفاقت باده ای بی کینه ای ای سپیدار بلند و بی پایدار...
11 فروردين 1397

بای بای

سلام دختر نازم   امروز سیزده فروردینه و ما و مادرجوون اینا و بابابزرگ اینا باهم رفتیم بند دره چون هوا بارونی بود زیاد نموندیم و رفتیم بیدخت ... از اونجایی که آنجا هم خبری نبود برگشتیم خونه(بند هم زیاد پر نشده بود دعا کن بارون بیاد بازم که پر شه) الانم همه خونه مادرجون نهار دعوتن و شما هم بغلمی و غرغر میکنی ما انشا الله فرداصبح الی ظهر حرکت میکنیم سمت کرمان احتمالا دایی مرتضی هم باهامون بیان   شما همچنان حالت خوب نیست و آبریزش بینی و سرفه ات خوب نشده داروهاتو سعی میکنم هر جور شده بهت بدم انشاالله بهتر شی   امیدوارم امروز بهمون خیلی خیلی خوش بگذره چون این بار رفتنمون به کرمان با خودمونه و برگشتمون با خدا چون ...
13 فروردين 1395

فردا میریم کرمان

  سلام عزیزم   نمیدونم چرا یه چند روزی شده بهانه گیر شدی و تندی گریه ات میگیره میبرمت بالا ، پیش آوین هم دووم نمیاری  اگه نباشم گریه میکنی و میای پایین ، امیدوارم چیز خاصی نباشه   فردا 7 اسفنده و انتخابات مجلس و خبرگان  ماهم انشا الله بعد رای دادن راه می افتیم سمت کرمان   امسال عید رو انشاالله تو خونه خودمونیم و قصد دارم تمام ذوقم رو برای چیدن سفره به کار ببندم اگر چه که آدم هنرمندی نیستم ولی سعی خودمو میکنم... احتمالا  مهمون هم داشته باشیم مثلا مادرجون یا عمو محسن و خانمشون شایدم خاله اطهر و خاله اعظم   خلاصه برای اومدن عید روز شماری میکنم...   دوستت دار...
6 اسفند 1394

میریم کرمان

سلام عشقم خوبی دخترکم؟؟   امروز 24 دی ماهه و شما 1 سال و 5 ماه و 26 روز سنته خب اومدم بگم فردا جمعه است و ما هم عازم کرمانیم...این سه هفته هم گذشت خداروشکر خوب گذشت   این مدت منتظر دو تا نو رسیده بودیم که نیامدن و انگاری ندیده میریم(حالا هر وقت اومدن در صورت دسترسی به نت میام و خبرش رو میزارم)   ولی رفتنمون احتمالا زیاد طول نکشه ... شاید یه هفته ای یا 10 روزه میریم... دلیلش بماند چون زیاد جالب نیست   عکسای این مدت هم باشه ان شاالله بعدا چون الان خونه خاله اطهریم و دسترسی به عکسات ندارم   احتمالا دایی مسعود هم باهامون بیاد باز خوبه تنها نمیریم   تو کرمان هم باید ببرم...
24 دی 1394

خدانگهدار

سلام دختر نازم الان که دارم برات مینویسم بعد از ظهر پنجشنبه 12 آذره و شما خوابی   اومدم بگم فردا صبح عازم کرمانیم...این سه هفته هم تمام شد و باید برگردیم خونمون بابایی هم یکشنبه از زاهدان برگشت   از دیشب(یعنی روز اربعین) روضه خونه مادرجون شروع شده  متاسفانه نمیتونیم تا آخر باشیم ...فقط دیشب و امشب توفیق حضور در روضه رو داریم   امروز هم بردمت آرایشگاه موهات اصلاح شد نمیدونی چقدر فرق کردی و خوشکل شدی... برعکس دفعه پیش که کلی گریه کردی این دفعه ماشا الله ماشا الله بغل مامان ساکت و آروم واستادی تا بتونیم سرت رو اصلاح کنیم بعدشم بردمت حمام و آماده رفتن به کرمان شدیم   پیشرفتات: زبونت...
12 آذر 1394

خدانگهدار

سلام خاله جونیا ما انشا الله فردا میریم کرمان باباجون و عمو محسن و دایی مرتضی رفتن وسائلمون رو از مسجد سلیمان بارزدن (واقعا خدا قوت ) تو راه کرمانن من هم قراره با مامان جونم فردا برم کرمان تا وسائلمون رو بچینیم فقط نمیدونم چجوری با فضولیای من کنار خواند آمد  تا اطلاع ثانوی نت نداریم البته باباجونم قولش رو بهمون داده دلمون براتون تنگ میشه حلالمون کنین فعلا خدانگهدار ...
6 آبان 1394

عازم خونه مونیم

  سلام قند عسلم   الان که دارم مینویسم برات ، شما و بابایی خوابیدین و منم چون وقت نکردم این چند روز بیام و وبلاگت رو بروز کنم ، وقت رو غنیمت شمردم و اومدم تا چند تا عکس از این چند روز بزارم...   عشق مامان امشب شب آخریه که بیرجندیم انشا الله فردا صبح شاید ساعتای 8.5 حرکت کنیم سمت مسجد سلیمان   تو این یه ماه و نیمی که بیرجند بودیم خیلی خیلی بهمون خوش گذشت شما هم کلی عادت کردی به همه و نمیدونم تو مسجد سلیمان چجوری سرخواهی کرد با تنهایی..امیدوارم زیاد اذیت نشی   ولی اینو هم بگم که اینبار ، بار آخریه که مسیرمون سمت مسجد سلیمانه ...چون بابایی بعدش انشا الله انشاالله از اونجا منتقل میشه و می...
13 فروردين 1394

طلب حلالیت

  سلام خاله جونیا و دوستای مهربونم   من  یعنی زهرا گلی به لطف خدا حدود 4 ساعت دیگه به همراه مامان و بابا و مامان بزرگ و بابا بزرگ (مامان و بابای بابا جونی)و مادر جون (مامانِ مامان جونی)و خاله جونم عازم سرزمین وحی هستیم انشا الله   اصل این سفر مال منه و خدا منو طلبیده چون قرار بوده سال پیش که من هنوز پابه این زمین خاکی نزاشته بودم  برن ولی واستادن که من دنیا بیام بعد با هم بریم...من هفت ماه شده از بهشت اومدم روی زمین و الان دوباره میخوام برم بهشت   من و مامان جونم برای همه تون دعا میکنیم و ازتون طلب حلالیت داریم   دعا کنین بزارن عکس بگیریم که بتونیم با یه عالمه عکس و دست پر برگر...
2 اسفند 1393

خدانگهدار

  سلام دختر گلم   امروز 4 دی ماهه و شما 5 ماه و 6 روز داری   الان ساعت 6 و نیم صبحه و شما و بابایی خوابین منم فقط اومدم بگم تا دو سه ساعت دیگه راه می افتیم سمت مسجد سلیمان سه هفته گذشت مثل بااااااااااااااااااااد   خوبیش اینه که مادر جون هم باهامون میان انشا الله تا دو هفته هم باهامون میمونن من که از این موضوع خیلی خوشحالم   قول میدم در اولین فرصت وبلاگت رو بروز کنم   دوستت دارم قشنگم   راستی دیشب رفتم دکتر گفت شما سرما نخوردی حالت سرما خورگیت بخاطر لثه هاته   میسپارمت به خدا       ...
4 دی 1393

شروع زندگی سه نفره

  سلام خدای مهربونم   مهربونیت رو شکر   از اینکه وقتی اومدم زندگیمون دو نفره بود و الان که دارم میرم سه نفره است ازت بینهایت ممنونم از اینکه بالاخره این 11 ماه با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد و دارم میرم خونه ام ممنونم از اینکه همه چی ختم به خیر شد هم ممنونم   پروردگارم عاشقانه میپرستمت   ****************************************************************************   سلام دخترگلی   اومدم برات بنویسم از فردا از احساسم از غصه ای که تو دلمه   دخترم فردا صبح زود من و شما و بابایی حرکت میکنیم سمت مسجد سلیمان میریم تا زندگی سه نفره مون رو شر...
3 مهر 1393
1